سفري به زمين

 

برروي ماده اي به نام خاك نشسته بودم كه زمين را تشكيل مي داد من خيلي تنها بودم هيچ كس نبود در فكربودم اين چه جاي استكه خورشيد امد البته خودش به من گفت خورشيد هستم  خوشحال شدم گفتم خوب شد يك هم صحبت پيدا كردم ولي انگار خورشيد نمي توانست بايستد در حين حركت با من صحبت مي كرد و داشت از من دور ميشود گفتم وايسا با هم صحبت كنيم گفت نمي توانم گفتم پس چه وقت مي توانم دوباره تورا ببينم گفت بعداز اين كه ماه رفت گفتم ماه چه وقت مي ايد گفت بايد مدتي صبركني دوباره نشستم هوا اهسته اهسته تاريك شد ترسيدم گفتم شايد چشمان من عيب كرده باشد در اين فكر بودم كه ماه امد با انبوهي از ستاره اما انها خيلي از من دور بوداند و من را نمي ديداند ماه هم در حين حركت با من احوال پرسي كرد و رفت انگار در اونجا همه بايد در حال حركت باشند خوب ماه رفت ولي هنوز خورشيد نيامده بود انگار بايد مدتي را صبر مي كردم  خورشيد امده بود ولي من نبودم يعني اين كه مدت اقامت من تمام شده بود يا به عبارتي من مرده بودم .... ولي مطمئن هستم كه امده بود رفته بود وامده بود وآمده بود.........